من همونم که می خواست خورشید با دست بگیره
همه ما از یک روز خاص دسته بندی می شویم چه خوشمان بیاید و چه مثل من دل خوشی از آن نداشته باشیم.از همان وقتی که بچه کوچکی هستیم و داریم سر از کار دنیای اطرافمان در می آوریم به مان یاد می دهند که باید خودمان را با چیزهای خاصی تطبیق بدهیم . این طرز یادگیری از وقتی که مدرسه می رویم شکل جدی و رسمی به خودش می گیرد .
از همان وقتی که معلم ها سر کلاس هایمان می گویند : این شاگرد زرنگی است و آن یکی زرنگ نیست . از همان موقعی که پای تخته سیاه دبستان برای بچه های کلاس جدول خوب ها و بد ها می کشیدند . از همان وقتی که به مان نمره 20.19.18.17 می دهند .
بله از آن موقع دسته بندی می شویم و هیچ کس فکر نمی کند نمره 17 برای یک نفر که نهایت تلاشش را کرده معادل همان نمره 20 است.

یادم است توی مدرسه همکلاسی کم حرف و کم رویی داشتم که معلممان مثل یک احمق با او رفتار می کرد و یکبار دقیقا به اش گفت : به وسعت خورشید احمقی ! حالا که فکرش را می کنم می فهمم که او پسر خیلی باهوشی بود و روحی حساس تر از بقیه بچه ها داشت . که سیمای بیرونی اش با تصور ذهنی معلم از یک شاگرد موفق مطابقت نمی کرد . درست از چنین جایی است که دیگران آدم را از زاویه ای متفاوت از آن چیزی که هست درک می کنند و این خیلی غم انگیز و افسرده کننده است.
هر قدر هم که بزرگتر می شویم تعداد آدم هایی که با چنین نگاهی ما را قضاوت می کنند بیشتر می شود و از وقتی در تب و تاب کنکور و قبولی در دانشگاه می افتیم قضیه شروع می کند به پررنگ تر شدن . گرداب کنکور همه پشت کنکوری ها را درون خودش می کشد و هر کدامشان را به جایی پرتاب می کند : جایی دور تر از محل سکونت شان و در رشته ای که بیشتر وقتها جدا از علاقه و استعدادشان بوده .
بیشتر آنها سر جای واقعی خودشان پرتاب نمی شوند . آنها یک بار دیگر در ابعاد وسیع تری دسته بندی می شوند و به گروهها و وابستگی هایی که دیگران برایشان تعیین می کنند تعلق پیدا می کنند .
وقتی این اتفاق بارها برای هر کدام از ما تکرار می شود . کم کم از خودمان فاصله می گیریم : از خودی که می خواست هنر بخواند ولی مهندسی خوانده . از خودی که می خواست مکانیک شود ولی دندان پزشک شده . از خودی که می خواست دکتر بشود اما مدیر از آب در آمد .
خیلی زود بعد از رد شدن از غربال هر کدام این دسته بندی ها تبدیل می شویم به آدمی که دیگران ساخته اند . نه آن آدمی که خودمان دلمان می خواسته باشیم و حتی با گذشت زمان و بین ازدحام گرفتاری ها اصلا فراموش می کنبم که می خواستیم چه جور آدمی باشیم و به کجا برسیم . انگار باورمان می شود که خودمان را با چیزهایی که داریم معنا کنیم نه چیزهایی که واقعا از درون هستیم .
این مطلبی بود که سال گذشته تهیه کرده بودم و چاپ نشد یعنی موقعیت مناسب نبود برای چاپ ، اما خوشحال میشم در این شماره چاپ بشه ... البته همه چیز بستگی به انتخاب هیئت سردبیری است و منم احترام میذارم ... بحث دیگری که باید بگم یک مطلب ادبی است که اگر خدا بخواد تا آخر هفته آمده خواهد شد ... و بحث دیگری بود که مربوط می شد به مشتری مداری و چگونگی برخورد با مشتری که قرار بود از چند جهت بهش نگاه بشه ... که مصاحبه با آقای ابهت هم قرار بود ضمیمه آ بشه که احساس می کنم اگر مصاحبه آقای ابهت در چارچوب مطلب مشتری مداری چاپ بشه اجازه ی چاپ رو بدن جناب سرهنگ ... در قسمت سیاسی هم یک کاریکاتور تو ذهن دارم و رو کاغذ هم آوردم اما جالب نشد ... اگر کسی باشه که خوب بکشه بحث جالبی میشه ... اصلا هم از کسی طرفداری نکرده و بیشتر همه ی جبهه ها رو به همکاری دعوت کرده ... خواستم ایم گزارش رو بدم تا حداقل از سالم بودن تمام اعضا و جوارحم خبر بدم .
ماه رمضان خوبی داشته باشیم
التماس دعا ... صالح رزاقی